تبليغاتX
جوهر مازو

عصاره گیاه است، ولی من با آن مینویسم.

یک متن کوتاه راجع به کشتن

 

بالاخره باید از یه جایی شروع میشد، شاید قسمت این بود که اینطور شروع شه. هرچند که ظاهرا به اینجور چیزا اعتقاد ندارم ولی یه جورایی، از ماتحت، سرشتم گره خورده با قسمت و قضا و قدر.

همون وقتم که میخاستم دستمو بکنم تو جیبم، گفتم شاید این نباید نفر اول باشه. وقتی چاقو رو اشتباها از تیزی گرفتم و دستم جر خورد مطمئن شدم که تو نباید نفر اول میبودی. ولی چه فایده که مشت اولو زده بودی و راه برگشتی برام نمونده بود. حالا من مونده بودم و یک دست جرخورده و یک آرواره که خیلی درد میکرد. شاید اگه لگدی رو که با دورخیز به سمت صورتم پرت کردی، به هدف خورده بود، اولین تلاشم برای کشتن، مصادف میشد با مرگ خودم. ولی تو خوب میدونی که مرگ و زندگی دست منو تو نیس. نه... قسمت نبود.

نمیدونم چطور شد که مردی ولی اینو میدونم که اگه امشب کارتو تموم نمیکردم، حتما یه شب دیگه، این کارو میکردم. چیز خاصی تو وجودت نبود که توجهمو جلب کنه اما تنها خوبی تو این بود که هر شب واسه پیاده روی میومدی خلوت جنگل.

امشب اولین گورو توی حیاطم میکنم. برنامه کوتاه مدتم اینه که تا بهار بعد، ۱۲ نفرو کنار استخر چال کرده باشم. زیباترین قسمت کار وقتیه که جیباتو خالی میکنم و نیمه پنهان روحتو کشف میکنم. البته اگه نیمه پنهانی وجود داشته باشه. من که خیلی امیدوارم. من عاشق ادمایی ام که بقول معروف، نصف بیشترشون زیر زمینه. اینجوری یه معمای قشنگ، نصفه شبی، مغز آدمو قلقلک میده که  یه دستمال خونی، یه کاندوم دولتی و یه پاشنه کش تو جیبت چیکار میکنه در حالیکه صندل پات کرده بودی. جواب این معما هرچی باشه مهم نیس، مهم اینه که من چقدر بتونم با احتمالات موجود خودمو سرگرم کنم. قطعا میخام به قربانیام از 3 تا 10 امتیاز بدم. کسی بیشترین امتیاز رو میگیره که فکر منو بیشتر به خودش مشغول کرده باشه.

تو تنها کسی نیستی که لختش میکنم اما به عنوان تفنن میخام کاندوم رو، روی آلت یخ زدت بکشم و بعد خاکت کنم. شاید اگه یه روز یه نفر اینجا رو نبش قبر کرد از دیدن این صحنه دلش به حالت سوخت که چه موقع بدی چاقو خوردی! البته اگه تا اون موقع چیزی به عنوان الت باقی مونده باشه!

یکم که کارو بارم گرفت احتمالا کار پخش شبنامه رو هم شروع میکنم. شاید از این راه ترس عمومی به شهر غالب شد و تونستم با کله کلفتا روبرو شم و خواسته هامو بخام. خواسته اولم یه چاقوتیزکنه؛ که قربانیام راحتتر جون بدن. اینجوری قطعا همه میفهمن که حسابی زنجیری ام و تا خواسته هام نقد نشن، دست بردار نیستم. راستش جدا بدم نمیومد که چاقوتیز کن و بقیه چیزا رو بگیرم ولی چیکار کنم که هیچ راهی واسه گرفتنش به ذهنم نمیرسه؛ طوری که خودم گیر نیفتم.

خواسته دومم احتمالا خواسته اصلیمه. البته هنوز زوده که بخوام تصمیم بگیرم ولی بهرحال حتما مبلغ ناچیزی رو هم به عنوان یه خواسته توی شبنامه مینویسم. اینطوری همه فکر میکنن که مشکل اقتصادیه که اینطوری زدم به سیم آخر. خواسته سومم حتما یه طناب داره. توی شبنامه مینویسم که میخوام به زندگیم پایان بدم. مینویسم که هدفم از این همه قتل، فقط نشون دادن بی عرضگی پلیسای این شهر بود. اون وقت باید آخرین قربانی مو که پلیس احمق سر کوچه است خفه کنم و نصفه شبی یه جای خلوت دارش بزنم. این جوری همه فک میکنن کار، کار یکی از اعضای پلیس بوده. اون وقته که شهر، تماشایی میشه. هرج و مرجای جنجالی رو بشدت دوست دارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 18:6  توسط مام میهن  | 

سیگارهای نکشیده ام

 

هفته ای سه بار روبروی هم مینشستیم و راجع به خاطرات بامزه دور روز قبل صحبت میکردیم. من در انتخاب میز دیکتاتور بودم و با لجبازی به ظاهر احمقانه ای، همیشه میز وسط کافه رو انتخاب میکردم. وضعیت نورها به گونه ای بود که خال کنار بینی ماریا توی سایه گم میشد، اون خال تنها چیزی بود که احتمال میدادم باعث دلزدگیم شه. من و ماریا از معدود موجوداتی بودیم که میتونستیم ساعتها به هم زل بزنیم و ابدا هم احساس خستگی نکنیم. من واقعا ماریا رو دوست داشتم. ماریا هم مثل من تنها چشمهای معشوقش رو برای دیده شدن تحمل میکرد و از نگاههای سنگین اطرافیان بیزار بود. دنج بودن، بزرگترین امتیازی بود که کافه "کیوشو" در اختیار زوجهای انگشت شماری مثه ما قرار داده بود. کافه ی بسیار خلوتی که توسط یک ژاپنی متعصب اداره میشد. فقط "ین" فبول میکرد و البته برای حل این مشکل هم یکنفر رو برای تعویض دلار استخدام کرده بود. دو نفر مترجم هم وظیفه سفارش گرفتن از منوی کاملا ژاپنی کافه رو ایفا میکردن. من چون علاقه ای به سروکله زدن با مترجم ها نداشتم، همیشه ردیف سوم یعنی یک نوع چای سبز تلخ رو سفارش میدادم. ماریا هم شاید با کمی اکراه قبول میکرد. بهرحال همین رفتارهای نژادپرستانه و تعصبی صاحب کافه بود که باعث میشد تا عملا در ساعات بسیاری، فقط من و ماریا و بقیه مستخدمین توی کافه، لحظات آروم و ساکتی داشته باشیم. هنوز فکر میکنم که هزینه روشن کردن چراغهای کافه از دو تا چای سبز بیشتر بود و احتمال میدم که کارهای دیگه ای به صورت زیرزمینی انجام میشد. اما اینها ابدا برای من مهم نبود. من فقط عاشق اون لحظه هایی بودم که توی ابهام دود سیگار به چشمای ماریا زل میزدم و واسه ادامه زندگیم انرژی میگرفتم.

***

اولین بار روز سه شنبه بود، یکی از سه شنبه های دوست داشتنی نوامبر که مسافت کمی رو، روی برگهای زرد پیاده رو طی کردیم و بعد به کافه رفتیم. قبل از اینکه مترجم لعنتی برای سفارش گرفتن به میز نزدیک بشه، پاکت سیگارم رو در آوردم. وقتی نخ سیگارو روی لبم گذاشتم متوجه یه مورچه شدم. سیگارو روی میز گذاشتم. پاکت سیگار مورچه گرفته بود و این شاید بخاطر این بود که آخرین بار کمی شکر توی پاکت ریخته بود. اون مورچه روی میز مسیرشو به سمت ماریا ادامه داد، در حالیکه چشمان ماریا با تعجب وراندازش میکرد. من هم اون نخ سیگارو دیگه نکشیدم چون گیاهخوار بودم و احتمال میدادم که مورچه ای لای توتونهای سیگار گیر کرده باشه.

بار دوم یک اظهار عشق هوشمندانه بود که باعث شد تا دومین سیگار نکشیده ام رو تو جیبم بذارم. ماریا اون روز به خاطر این که به اتفاقات بی مزه دو روز قبلش نخندیده بودم، از دستم شاکی بود. لازم نبود این رو به زبون بیاره، من این رو به راحتی از نگاهش میخوندم. سیگاری که هنوز روشن نشده بود رو از روی لبش برداشتم و گفتم به این سیگار نیاز دارم. "چون واقعا شبها دلم برای طعم لبت تنگ میشه، شاید بتونم با گذاشتن این سیگار روی لبم، با یاد بوسه هات ارومتر بخابم." روی فیلتر سیگار رد رژ لب کمرنگی باقی مونده بود، ماریا به سیگار که توی دستای من بود نگاه میکرد و من متوجه شدم که از اعماق وجودش احساس شعف میکنه.

و اما سیگار سوم مربوط به دقیقا یک سال قبل میشه. محل قرار خود کافه بود. ماریا صبحش به من زنگ زد و ازم خواست که این دفعه یک ساعت زودتر یعنی 5 کافه باشم. من نیم ساعت زودتر حرکت کردم و یک ربع زودتر رسیدم. ولی اینبار با باز کردن درب کافه، یه چایی روی میز وسط دیدم در حالی که خبری از ماریا نبود، چشمام سیاهی میرفت و با نگاه های بیقرار دنبال ماریا میگشتم. با نزدیک شدن به میز تراژدی غم انگیز و هولناکی رو که تو تخیلاتم انتظارش رو میکشیدم؛ به چشم دیدم. یک کاغذ سفید و احتمالا نامه خداحافظی ماریا. کاغذ رو که دیدم انگار که آخرین ضربه تبر هم به پاهام خورد و روی صندلی افتادم. حتی زحمت نوشتن نامه هم به خودش نداده بود. بی اندازه ناراحت شدم. بارها ازش خواسته بودم که اینطور ناگهانی ترکم نکنه ولی ظاهرا اینبار عزمشو جزم کرده بود تا کاملا خردم کنه. نمیدونم شاید اگر دو روز قبلش دستشو تو پیاده رو محکم میفشردم، شاید اگه شب قبلش با تلفن بهش شب بخیر میگفتم و هزار شاید دیگه، این میز بدون ماریا رو جلو چشام نمیگذاشت. رنج نبودنش رو هم اگر بیخیال میشدم، اینکه چرا هیچ چیز از علت ناراحتیش بهم نگفت و حتی توی اون کاغذ هم سکوتشو نشکست و سعی کرد منو به سخره بگیره عذابم میداد. یک نخ سیگار روی لبم قرار دادم ولی حوصله ای برای پیدا کردن فندک نبود. اشکم اروم سرازیر شد. سیگار رو از بین لبام بیرون کشیدم و با ته فیلتر، یک قطره از اشکام رو از روی صورتم چیدم. سیگار رو گوشه جیب کتم گذاشتم.

یکماه قبل آخرین بار به این کلکسیون سه سیگاری که توی پاکت مخصوصی نگهشون داشته بودم نگاه کردم. جعبه و اون کاغذ کذایی رو توی جیبم گذاشتم وبا حس خوبی به سمت کافه حرکت کردم. اینبار کاملا مشتاق بودم که با مترجمهای بیکار کافه یک دل سیر صحبت کنم. بعد از 5 دقیقه پرسیدن راجع به انواع چای ها و قهوه ها از مترجم خواستم که خواسته احمقانمو به گوش صاحب کافه برسونه. اولش قدری تعجب کرد ولی بعدش پذیرفت که آخر اون شب با صاحب کافه صحبت کنه.
فرداش دوباره به کافه رفتم و بسیار ذوق زده شدم از اینکه روی میز وسط کافه جعبه ی چوبی با قاب شیشه ای رو دیدم که توش همون سه تا سیگار و کاغذی بود که ماریا احمقانه روش نوشته بود:" از چایی سبز متنفرم!!"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 1:36  توسط مام میهن  | 

اجتماع

 

      "...بهش میگم کمن کسایی که  تو سختی و ناراحتی کنار آدم بمونن ولی ظاهرا عشق چشاشو کور کرده، از یه جغد این دیوونه بازیا رو انتظار نداشتم" کلاغ همچنان به سکوتش ادامه داد، در حالی که به سوختگی تنه درخت زل زده بود. روباه فهمید:" البته، این تو هرجامعه ای فرق میکنه ولی واسه ما روباها که مکاریم همینه."
روباه فهمیده بود که شاید کلاغ داره به این فک میکنه که توی جماعت کلاغها حتی هیچ کمی هم وجود نداره که تو سختیا کنار آدم باشن، و بعد صحنه ی پریروز ظهر- صدای شلیک تفنگ- و پرواز کلاغا در حالیکه یکیشون روی زمین افتاده بود، توی ذهنش گذشت. سکوت کلاغ همچنان ادامه داشت و این داشت قلب روباهو میسوزوند.
کلاغ سکوت رو شکست:" امروز سرم درد میکنه، نمیدونم چرا" روباه بی تفاوت به حرف کلاغ ادامه داد:    "راستی برای پریروز باید بهت تسلیت بگم، راستش فهمیده بودم بهش علاقه داری، درک میکنم چقد سخته"

-"نه، ناراحتم چون واقعا نمیدونم چرا باید تیر همیشه به خوبها بخوره، نمیدونم شاید این مخصوص جماعت کلاغهاست" کلاغ خیلی سعی کرد که توی صداش گرفتگی و مکث نباشه.

"جماعت کلاغهاااا... وقتی اولین بار شما کلاغها رو دیدم، برام سوال پیش اومد چرا همیشه سیاهپوشین ولی...- کلاغ سرشو برگردوند و به چشمای روباه نگاه کرد، روباه به حرفش سرعت بیشتری داد- ... بعدش که از وجود این همه تفنگدار تو مزرعه باخبر شدم، فهمیدم حق دارین، واااای خصوصا تفنگای دولول، فاجعه ان!"

کلاغ سرشو پایین انداخت و اروم گفت:"آره"

-"خب من دیگه باید برم" کلاغ پرسید:"میری خونه؟"

-"آره کلی کار نکرده واسه عصر دارم." و بعد با عجله مسیری که به سمت خونه بود رو در پیش گرفت. وقتی از چشم کلاغ دور شد، مسیرشو کج کرد و به سمت بیشه کنار رود رفت. عجیب بود که مورچه خار هنوز نیومده بود. مهم نبود و ناراحت نشد چون به این فکر میکرد که اگه به کلاغ راجه به دوستیش با مورچه خار بگه، شاید حسرت کلاغ بیشتر بشه"

مورچه خار آروم از پشت به روباه نزدیک شد. حواسش نبود و دم روباه رو لگد کرد. روباه جیغ بلندی کشید و کلاغهای درختهای نزدیک همه با واهمه پرواز کردند.
کلاغ از دور پرواز جماعتش رو دید و قطرات اشک چشماش رو خیس کردن.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 19:26  توسط مام میهن  | 

دلسوزگی

 

سوراخ کلید خواهم شد، قفلی دلت، نافت، تا ببینم در آن خراب شده ات چه خبری است که اینقدر دلم شور شده است. نمک شده است. شوریش به پاهایم رسیده از شورای معده و گلو و روده. رودی روان شده از شرشرای اشکهایم که بدجور شور شده اند. پاهایم را لرز گرفته انچونان که قدم هایم را سر همگرایی نیست. دوان دوان در این تاریکخانه که نبودنت برایم هدیه اورد. برای تنهایی هایم.

یادت که مانده هنوز چه دلبرانه از تنهاییت فک زدی و من چه خرانکانه خام شدم، چه خوار شدم من، یادش بخیر، یاد خاطرات خوب عشق جنینی مان، که تو رَحِم بودی و من، من هیچ نبودم، نطفه را هم خود کاشتی با ان لبخندهای قرمزت. قلبم را بگو که چه قرمز شده بود ان روزها. هر لحظه سرش را به سینه ام میکوبید، امروز هم میکوبد، ان از سر عشق بود، این از سر ترس، از شوری دل، از استرس.

همدم تنهاییهایم این روزها، رژ لب های نیمه کاره ایست که طعم لبانت را میدهد. طعم خون، طعم خیانت، حال میفهمم که چرا اینقدر دنبال رژلب حوشطعم میگشتی.

***

سر قبر عشقمان نشسته ام، نه از سر دلتنگی و نه امیدی برای زنده شدن که دلم تنهاست، از خانه بیرون میآمده که پیرهنش به دستگیره دلت گیر کرده. دلم برای دلم سوخت، گفتم شاید اینبار بار دگری است. پشت در این تاریکخانه نشسته ام و یک جفت صندل قرمزت را با اشک میشویم. من قدم برداشته ام. تو هم بیا. به دلت رحم کن، کلید را بچرخان، در را باز کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 6:36  توسط مام میهن  | 

ان مع الیسر یسرا!

 

این روزها روزهای لذت است، شاید به روزهای آخر عمرم نزدیک شده ام، چون سابقه نداشته که من دو روز پشت سر هم آرام باشم، آرام بخوابم و آرام بخندم.

راستش خدا یک اصل را در زندگی من شدیدا قرار داده و خودش هم شدیدا پیگیری اش میکند که کائنات از فرمانش سرپیچی نکنند و آنهم اصل "ان مع العسر یسرا" است. برای همین هم هست که جریان لذت بردن من از روزهای زندگی حالت سینوسی دارد. یک روز حالم بد نیست و روز بعد حالم بد است!

چیزی که این روزهای زندگی من را از بقیه عمرم متمایز کرده، روند شک برانگیز خوب-خوب است طوریکه این روزها حالم خوب است و جالب اینکه روز بعدش هم حالم خوب است. برای همین شک کرده ام که نکند روزهای آخر زندگیم باشد و کائنات -به رسم ذبح، همچون گوسفندی که پیش از سر بریدن آب نطلبیده ای را با احترام جلویش میگذارند- دست در دست هم خواسته اند چند روزی به من حال بدهند!

***

اگر یک روز دست به سینه و مرتب روی صندلی های مترو نشسته بودید و در خلوت خود به برنامه های کوتاه مدت یکروزه تان فکر میکردید که ناگاه، جوان مودبی از راه رسید و با احترام از شما پرسید: ببخشید لذت چیست؟ شک نکنید که آن جوان خوش سیما منم. به هرکس رسیده ام، پرسیده ام، بله، این سوال متداولی است که من این روزها از اکثر کسانی که احساس کرده ام سرشان به تنشان می ارزد و مانند گوسفند مذکور نیستند پرسیده ام.*
یک نمونه اش پدرم -که البته این روزها شدیدا نگران روند انحطاط عقیدتی شخصیتی من است-
پدرم جواب داد: "برای من همون دلستر خنکی که بعد از کار کردن روی زمین میخورم خودش یه لذته، وقتیکه نتیجه کارت رو مشاهده میکنی لذت میبری، وقتیکه دلت با خدا باشه حتی کار کردنم لذته، تازه لذت اصلی مال اون دنیاست."
البته باید توضیح بدهم که این جواب یک آدم فرهنگی است. پدر من در یکی از دانشگاه های کوچک شهرستانمان تدریس میکند و  باغ کوچکی هم خارج از شهر خریده که هر از چندگاهی از شلوغی های شهر فرار کرده و در آرمانباغ- بر وزن آرمانشهر- رویاهایش پیوند خود را با طبیعت تجدید میکند. خلاصه اینکه، بیهوده بیل میزند و بعدش هم خوشحال، دلستر نوش جان میکند!

 حتما حدس زده اید که این جواب نوح برای فرزند گستاخی چون من که نه تنها در مدتی کوتاه به سیاه قلم باورهای سنتی ام، مداد رنگی مدرنیته کشیدم، بلکه اکنون تحت تاثیر نَشوزه گریهای پست مدرنیسمانه کاغذ نقاشی را بکل پاره کرده ام؛ بهیچ وجه قابل قبول نیست.

پاسخ هیچکس هنوز قانعم نکرده. این روزها البته خیل عظیم جوانانی چون خودم را میبینم که آگاهانه یا ناآگاهانه در جستجوی جواب این سوالند، یا مثل من از راه تعقل جواب را میجویند یا از راه تجربه؛ تجربه میکنند موقعیت ها و شرایط جدید را -ناگفته نماند که من هم گاهی اوقات از راه تجربه وارد شده ام-

***

فعلن تنها برداشت من از لذت بردن، خندیدن است. من این روزها از هر فرصتی برای خندیدن استفاده میکنم. به محدودیت فضای پیرامونم چندان فکر نمیکنم و برعکس از این محدودیت برای ساختن جهان فانتزی و کودکانه ی خودم حداکثر استفاده را میبرم.
دیروز وقتیکه در صف عابربانک یکنفر مدت زیادی را پشت دستگاه ایستاده بود، کارگاه کارتون سازی ذهنم بکار افتاد. تصور کردم مردی را که با دو تا دست و با چشمانی گرد با جدیت پشت ATM ایستاده و در حال هک کردن و نفوذ به بانک های سوییس است! همین تصورات خنده های ناگهانیم را درپی دارد. اینکار بسیار کمک میکند که گذر زمان را متوجه نشوم.
گاهی اوقات خودم را جای اشخاص پیرامونم میگذارم. شاید کمتر کسی باشد که از چای خوردن یک پیرمرد از خنده روده بر شود؛ خودم را جای او میگذارم و سپس افکار احتمالی اش را در ذهن خودم بازسازی میکنم، اینکه در زانوی پایم درد لعنتی ولکن نیست، اینکه زهرا زنم چرت و پرت زیاد میگوید، اینکه چای چقدر حال میدهد و اینکه لرزش دستم که باعث ریختن چای میشود عجب ضدحالیست!
مجموع این تفکرات خنده برایم می آورد و البته سعی میکنم برای خندیدن چندان هم پرتوقع نباشم و حتی به خوابیدن یک گربه هم بخندم.
بهرحال این تفکرات و توهمات صرفا برای گذران وقت است و جستوجوی جواب آن سوال مِن اوجب واجبات.

 

*اگر شما جزو آن دسته از خانه به دوشانی هستید که از صبح تا شب متروسواری میکنید و هنوز به مقصد نرسیده اید و تابحال هیچ جوان خوش سیمایی از شما نپرسیده لذت چیست، این دلیل بر گوسفند بودن شما نیست، احتمالا من ندیدمتان یا گذارمان به هم نیفتاده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 23:51  توسط مام میهن  | 

خلق

 

امروز به یک نفر از ۶ تا دختری که، توی توهمات روزانه ام باهاشون سر و کار دارم، پیشنهاد دادم. قبول نکرد و خیلی هم بد جوابم رو داد. شانس اوردم که کلونازپام دم دست بود، سه تا قورت دادم و ۱۰ ساعتی خوابیدم. خیلی ناراحتم کرد، اما خوشبختانه الان آروم شدم و واکنش زشت اون دختر رو هم یادم نیست.

بی شرف نباید این کارو میکرد. البته من هم، خیلی خوب صحبت نکردم و قبول دارم که سر یه پروژه ی ساختمانی، جلوی چشم اون همه کارگر هیز، فرصت مناسبی برای پیشنهاد دادن نیست، ولی خب نباید این طوری دلم رو می شکست. اونم منی که، از ۱۰ ساعتی از روز رو که روی تخت بیمارستان بیدارم و دراز کشیدم، ۸ ساعتش رو به سیر کردن با این توهمات سر میکنم. چه گریه ها واسشون نکردم و چه دردسرها که بابتشون نکشیدم. یادش بخیر حتی یک بار سر یه پرستار بیچاره که وسط رقص با یکی از معشوقه هام، بهم آمپول زد، چنان دادی کشیدم و آنچنان فحش هایی نثار مادرش کردم که تنها موجود مونث این بخش رو هم به یه بخش دیگه منتقل کردن. 

***

 تازه میفهمم وقتیکه خدا با کارای نامطابق با خواستش، از طرف مخلوق روبرو میشه چه حالی داره!
من و خدا از خیلی جهات به هم شبیهیم. من هم مثل خدا قدرت آفرینش آدم های زیادی رو دارم که توی دنیای توهماتم بی هیچ عیب و نقصی زندگیشون رو سر میکنن، بزرگ میشن، کار میکنن، عاشق میشن، ...
اگر آفرینش جهان برای خدا ۶ روز طول کشید، من کل جهانم رو توی دو شب اولی که به این بخش بیمارستان منتقل شدم، خلق کردم و البته خیلی هم دقیق.
تنها تفاوت من و خدا اینه که من خودم توی دنیام نقش اول رو بازی میکنم و البته خب این طبیعیه که یک خالق برای خودش چنین امتیازی رو در نظر بگیره، همونطور که خدا رول اول جهانش رو برای پسرش یا پیامبراش میذاره! البته فک کنم این از ترس باشه. نمیدونم شاید هم خدا از من زرنگتره. اینطوری هیچوقت به خاطر جواب رد شنیدن از یکی از مخلوقاتش جلوی اون همه کارگر ضایع نمیشه. ضایع شدنها میره به حساب پیامبرها. بهر حال من فعلن قصد ندارم واسه دنیام پیامبر در نظر بگیرم، ترجیح میدم خودم به دختر مورد نظرم پیشنهاد بدم تا اینکه یه نفر رو به عنوان واسطه بفرستم جلو!
بهرحال درک میکنم که وقتی مخلوقت کاری رو که ازش میخای انجام نمیده چه حالی میشی. اون همه زحمتی رو که واسش کشیدی، مدام میاد جلوی چشمات. من اینجور وقتا دو سه تا کلونازپام میخورم و میخوابم، نمیدونم خدا تو اینجور مواقع چی کوفت میکنه، بهر حال حتما برای آرامش یافتن چند ساعتی رو میخوابه و این دقیقا خوب نیست. اگر خواب وسط روز باشه، کل دنیا بهم میریزه و بعد که بیدار میشی میبینی هیچی سر جاش نیست. بنده های احمق رو یه دیقه هم نمیشه به حال خودشون ول کرد.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 18:35  توسط مام میهن  | 

... خبر نمیکند

ساعت 9 شب

هوا به شدت بارانی است. آقای صبوری البته اونقدر محتاط و صبور هست که در این وضع هوا، آنهم تو این جاده پر پیچ و خم بیشتر از 40 تا نرود. سرمست از فکر کردن به اضافه کاری ای که در پایان سفر کاری اش خواهد گرفت، با آلبوم جدید خواننده محبوبش، هلن، همخوانی میکرد...

بگو وقتی تو نباااشی، من کجای روزگااااارم.........بگو بار گریه هاااامو،  روی دوش کی بذاااارم

حسی که از این ترانه گرفته بود، با صدای زنگ موبایل به هم خورد. دستش رو روی جیبهای کتش کشید تا موبایل رو پیدا کنه. توی جیبش نبود. زیر ترمز دستی و صندلی بغل رو هم نگاه کرد، نبود، بعد خم شد و جلوی صندلیش و زیر پدالها رو نگاهی انداخت. حالا کمی استرس هم گرفته بود. شاید رئیس شرکت بود. آقای رئیس خوش نداشت زیاد پشت خط بماند. گوشش رو بیشتر تیز کرد. به سمت راست خم شد و زیر داشبورد رو دید زد. موبایل آنجا بود. بیشتر خم شد تا گوشی را بردارد که ماشین تکان ناگهانی خورد. سرش محکم به داشبورد کوبیده شد. نفسش از شدت درد بند آمد. در حالیکه دستش را روی سرش گذاشته بود ، بالا آمد تا ببیند این بلا را یک سرعتگیر لعنتی سرش آورده یا یک دست انداز؟!

به محض اینکه سرش را بالا آورد، دید که ماشین از جاده خارج شده ، به سمت ته دره حرکت میکند. پایش را محکم روی ترمز کوبید ولی فایده نداشت ، چمنهای دامنه کوه خیس بودند و البته لیز. به تنها چیزی که فکر میکرد این بود که بیخودی این همه پول بابت کیسه هوای ماشین نداده ، پس نباید زیاد نگران باشد. سریع کمربند را باز کرد ، چون نیازی به آن نبود و از طرفی احتمالا بعدا باز کردنش چندان آسان نبود. کمرش را به صندلی فشار میداد و از طرفی هم با دستانش محکم فرمان را نگه میداشت...

ساعت ۹:۱۵ همان شب

موبایل دوباره زنگ زد. با زنگ موبایل از حالت گیجی بیرون آمد. سرش روی فرمان بود. خواست تا کمرش را راست کند ولی حس کرد که حجم بزرگ و سنگینی روی دوشش است. سقف ماشین خم شده بود و صندلی را هم خم کرده بود. کاملا بین فرمان و سقف گیر کرده بود. دیگر برایش مهم نبود که رئیس باشد یا نه؟ فقط میخواست بداند که یه وقت همسرش نبوده باشد؟ تلفن قطع شد و باز دوباره زنگ زد.
 حالا دیگر شک نداشت که خودش است. احتمالا تلفن یک ربع قبل هم کار خودش بود. حالش از این زنیکه خر(!) به هم میخورد. در آن لحظات واقعا برایش سوال شده بود که به چه دلیلی با یه همچین موجود سیریشی ازدواج کرده. حالا یادش آمد که چرا کیسه های هوا کار نکرد. به خاطر تصادف جزئی یک ماه قبل بود که خانم محترمه جلوبندی ماشین رو پایین اورد. پاک یادش رفته بود که کیسه هوا رو شارژ بکنه. حاضر بود زنیکه بمیره ولی کیسه های هوا رو به هدر نده.. تو همین فکر ها بود که صدای ضبط دوباره در اومد...

کاشکی میشد که بخندم همیشه... چه کنم دست خودم نیست نمیشه
زندگی راستی چه زود میگذره .... آدم از فردای خود بیخبره

مضحکتر از این نمیشد که خواننده محبوب آدم اینقدر از جان دادنش خوشحال شود! حالش از این ترانه به هم خورد. اگر زنده میماند یکی از برنامه هایش، علاوه بر طلاق زنیکه، عوض کردن خواننده محبوبش بود. با اندک جانی که در انگشت سبابه دست راستش داشت، دکمه ظبط را فشار داد و نوار بیرون امد. رادیو قابل تحملتر بود. دوباره سرش گیج رفت و خوابید.

ساعت ۱ بامداد

با صدای چه چه شهرام ناظری از خواب بیدار شد. برنامه شبستانه را دوست داشت. از بیکاری بهتر بود. همزمان با گوش کردن به اراجیف مجری سعی میکرد به خودش تکانی بدهد. فایده نداشت. سقف خیلی پایین آمده بود. در هم باز نمیشد. سعی کرد که به سمت راست خم شود تا موبایل را پیدا کند. به محض اینکه کمی خم شد ، گردنش درد شدیدی گرفت و دوباره بیهوش شد.

ساعت ۷ صبح

گوینده رادیو: بارش شدید باران دیشب در منطقه... باعث جاری شدن سیل در دره ... شد. احتمالا روستاهای... دچار آبگرفتگی شده اند. هنوز اخبار موثقی از تلفات این حادثه گزارش نشده است.. .   

    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 0:59  توسط مام میهن  | 

صدای ناشنوده

 

 

 

چه روزهای تنگی است این روزها، چه زود سر بر می اورند خفاش های رهزن خواب.
چه غمناکانه میسراید چشمه، سرود جوشش آب را.

چرا صدای ناشنوده ای در گوشم هست، صدای جیغ حیغی در شلوغیها
چرا بهم یکی نمیشوند جویهای پایین دست، از بینی کدام چشمه خون می آید؟!
کدام خفاش بر سر چشمه نشست، چرا آب را خونی کرد؟!
چرا بهم یکی نمیشوند جویهای پایین دست، چرا روانه نشد رودی، سوی آن دریاهای دوردست
چرا صدای ناشنوده ای در گوشم هست؟!

چه روزهای تنگی است این روزها 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 2:43  توسط مام میهن  | 

وبلاگ

 

وبلاگ یعنی همه چیز آدم

                                 وقتیکه تو دنیای واقعی چیزی براش باقی نمونده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 17:29  توسط مام میهن  | 

راح هل

 

خیلی وقته که وقتی تو مترو میشینم، با دقت به سر افراد تاس نگاه میکنم. سعی میکنم تا انواع مدل مو رو بشناسم و علت ریزشش رو برای خودم پیدا کنم.
این روند وقتی شدت گرفت که جلوی آینه مدت بیشتری رو صرف تماشای خودم کردم. موهام آروم اروم عقب میرن و هیچکاری از دستم ساخته نیس! تازه این چیزی نیس، وقتی کتاب میخونم و یک تار مو روی صفحه کتاب می افته، تمام دنیا جلو چشمم سیاه میشه، کتاب رو ول میکنم و بعد تصویر خودم رو بدون مو تصور میکنم ...  اعصابم خرد میشه که چطور بشر قرن ۲۱ که اینهمه ادعای علم داره، هنوز نتونسته راه حل قطعی ای برای مشکل ریزش مو پیدا کنه.

با این حساب طبیعیه که منم ذهنم رو درگیر این مشکل جامعه بشری بکنم. البته خب چون من اطلاعات چندانی از علم پزشکی ندارم، راه حل های خنده داری به ذهنم میرسه، اما من به ادامه راهم اعتقاد دارم. میگن اختراعات بزرگ از ایده های ساده و خنده داری نشات گرفته ان. من تا بحال دو تا راه حل برای حل مشکل ریزش مو پیدا کرده ام که البته تا حالا جرات نکردم روی خودم امتحانش کنم، اما ان شاء الله افرادی خواهند بود که برای پیشرفت علم بشر خودشون رو، موش آزمایشگاهی کنن!

۱-  چند وقت پیش، قرار بود که در فلزی ای رو رنگ کنم. یک قلم مو و یک جعبه کوچک رنگ روغن آبی خریدم. بلافاصله کار رو شروع کردم ولی با اینکه من بهترین نوع قلم مو رو خریده بودم، موهای قلم مو کنده میشد و به در میچسبید. حالم گرفته شده بود و شاکی به مغازه رنگ فروشی رفتم که این چه قلم موییه! گفت مگه شما تینر قاطی رنگ نکرده این؟
تینر خریدم و با رنگ قاطی کردم، جالب اینکه دیگه موهای قلم مو نمیریخت. حتما فهمیدین که از این داستان چه نتیجه ای گرفته ام؟!

۲- راه دومم فقط در حد یک نظریه است. و از اصل پایستگی جرم نشات میگیره. به این صورت که هر ماه تقریبا یک مقدار موی ثابت از بدن خارج میشه که ما فکر میکنیم موها رشد کرده و بلند شده اند.
حال اگه تمام قسمتهای بدن که مو در اون قسمت ها رشد میکنه رو چسب نواری بزنیم طوری که به موها اجازه خروج ندیم، نتیجه این میشه که موها مجبور میشن از جاهایی خارج شن که چسبکاری نشده باشه، مثلا پوست سر. بنابراین موهای سر پرپشت میشن. البته در این روش باید مواظب بود که تمام قسمتها به غیر از پوست سر چسبکاری شده باشه وگرنه موها از کوچکترین قسمتی از پوست برای خروج استفاده میکنن، مثلا اگه لبها چسبکاری نشده باشن، لبها هم مو در میارن که مطمئنن این چیزی نیس که ما میخایم. بهر حال این فقط یه نظریه است. من هنوز مطمئنن نیستم که این روش چقدر به صرفه است و فرد چقدر تحمل چسبکاری شدن رو داره. قطعا باید چسبها بیش از یکماه روی بدنش بمونن تا پرپشتی موی سر خودشو نشون بده و خب این از هرکسی برنمیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 14:15  توسط مام میهن  |